|
My Double Life With You and Without You
|
عبارتی نصفه و نیمه از مقالات شمس یادم مانده است که انگار هرکس مسیری برای خود انتخاب می کند و نباید خیلی توجه به پیرامون این مسیر داشته باشد چرا که ممکن است اطرافت همه خار باشد ولی بوی بهشت تو را دعوت می کند به طی این راه و گاهی اطراف پر از گل و زیبایی ست ولی بوی جهنم آزارت می دهد و ادامه ی این حرف ها ...
خیلی اهل طی طریق و این جور حرف ها نیستم – و ترجیح می دهم نباشم –آنها که رفته اند دست خالی باز گشته اند چون فکر می کردند پیرامون آنها کد هایی درست بهشان می دهد و این یک جور حماقت لذت بخش نصیبشان کرده است ...
بوی معشوق ( هیچ ربطی هم به ازلی یا واقعی بودن ندارد ) وقتی تو را به راهی دعوت می کند ، کور می شوی و این یعنی به پیرامونت نگاه نکن چه خار باشد چه گل ، تو انسانِ این راهی نه انسانِ پیرامونت ...
"دیگران " بگذار دراین گمشده گی ِ تو بمانند و به اندازه ی حماقتشان بهره ببرند از دنیا ، مهم آنست که تو می روی که ایستاده بمیری ...
هیچ اصراری هم برای دیدار در محشر و این جور جاها نیست و امیدی هم برای دیدار وجود ندارد ، آنها که با من می آیند باید به بوی ِ ساقی دل خوش باشند که عاشق و معشوق و عشق همه یکی دیدم و این همه گاهی در تو خلاصه می شود و گاهی در گم شده گی راههای بعد از تو ...
سلام ای گم
ای خلوت کسالت بار روزهای ایستادگی ...
پایانِ من
مرداد 87