|
My Double Life With You and Without You
|
خودت را گم می کنی در غرق شده گی این سالها
و سعی می کنی حداقل به بهانه ی طلوع آفتاب بزنی به دریا ...
شاید تاثیراتی از آفتاب بگیری و هی بهت نگویند :
" شعبان جان !!چرا اینقدر کم کار شدی ...
چرا بروز نمی کنی ...چرا اینقدر گمنامی ...
آنوقت نه تنها آفتاب حالت را بیشتر از خودت بهم می زند ...
بلکه با آن سرمای خودش ...
به سرت می زند از قالب کلمات روسپی صفت در بیایی و همه حرفهایت را در یک فریم بزنی ...
جلویت رو توی خیابان می گیرند و می گویند ...
"هووووووی پسر یه خورده آسون بگیر ..."
بعد با همین تکنولوژی بیست سانتی و کم وزن به همه sms می زنی که :
خودم را در تو می آویزم
آن زمان که حلاج
با چشمانم از حدقه بیرون می زند ...