|
My Double Life With You and Without You
|
وزش صليب در باد
اي عروس تاريکي
مسافرت آغاز مي کنم در مسيري از راههاي نور ...
شب به بستر درختان ِصبح آبستن
و علف هاي ِ نامتعارف ِجنگ در انديشه ي گلوله هاي رياضي وار
بنفش مي گشت ستاره در آستان ِ کاسه هاي زرين
در جذام گونه انديشيدن ِ دندانهاي سرد ِقتل ...
فرازي از اندوخته ي آفتاب – گردان ِشهر مي پريد و چشم ها
دريده مي شد در هجرت ِ خواب گونه ي صدا ...
معادلات ساده ي هشت ضلع ِ گورهاي مصنوع
حرف از کتابت ِخيال ناک ِِکلمات وحشي مي کردند
برگ در هجوم ِليلاترين قصيده ي صبح
مي رقصد بر منحني ِلذت گونه ي ما
...
فاتح شد
و کثافت بوي آبستني گرفت
بوي خداوند شدن ِنت هاي هرزه گي
نواخته شدن ِسمفوني ِ حزن انگيز او
با تنديسي از غارهاي ِ دوطرفه ...
/ فَبِاَي الآءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان /
/ فَبِاَي الآءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان /
هل يستوي... هل يستوي ؟
و برابري مي کردند دردهاي مسيح در جلجتا
آن زمان که صليب فواره مي زد خون در آرزوي مرگ مرگ
و ما مي خوانديم آيه هاي خواندن را ... : اقرا ... اقرا...
از ديوار هاي حادثه ، عنکبوت هاي صليب شکل
آن نجار هاي ِ دروغ را در زير قساوت انگشت لِه مي کردند
از آسمان صليب مي ريخت
و ما صليب مي نوشيديم
و مي خوانديم آيات خواندن را : اقرا ... اقرا...
/ فَبِاَي الآءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان /
/ فَبِاَي الآءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان /
سنگ مي انداختيم بر ابناي بشر
به گناه ِ فاحشه گي نور
به بي پدر آبستن شدن ِصبح خنده – گريستيم !
و خدايان در آغوششان
زائيده مي شد : انسان ، سنگ ، صليب ، صبح
فرياد هاي مثلثي وار زخم هاي حاصل از خوانده شدن خوانده بودن ...
قير گونه گيِ تاريکي
در حجله ي عروس تاريکي در مسافرت راههاي آغاز
در آبستني بنفش
استکان هاي جذام
و ما مي نوشيديم استکان هاي جذام را و زنا زادگان تبخير مي شدند !
گُم ... شب ، گم ... خدا ، گم ... ما ... گم ...
يار مرا ... يار مرا ... يار مرا ...
غار مرا ... غار مرا ... غار مرا ...
غارهاي دوطرفه يارهاي بستر هاي ِ آلوده
عشق هاي از جگر به خون آغشته و از دندان سرازير گشته ...
و اين طنينِ نت هاي تو بود در آغاز ِآفرينش ِ تو ...
وقتي مي رقصيم ... باران در رگهامان را صبح مي خندد
و تو خوانده مي شوي :
/ فَبِاَي الآءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان /
هل يستوي... هل يستوي ... ؟
اقرا ... اقرا بِِاسِم رَبک الذي ...