|
My Double Life With You and Without You
|
شب های خودم را
پهن می کنم بر شفای خاک
در امتداد نامتناهی دست
و گوارا می نوشمت
ای شعاع همه رنج
در شتاب شرمگین خاب
پرش موج گونه ی باد
در تلاقی صدا و انگشت
در تفاهم شیری ماه
سایه می ماند و
/ ما /
سکوت را هاشور می زنیم
بر پهنای برگ
به نیل می نگرم و تو را کشف
که چگونه شب ها
بر مزارم / آفتاب می شوی و
خاک
در نیمه ام پلک می زنم
و گشوده می شود پلک در سینه ام
از ابتدای شهر
چرخ می زنم و چرخ
در صدای نمناک ِ
نیمه ی نیم شده ی مسدود ِ پلک
فرش می شود و فرش
آسمان - زمین ِ زاغه ی زرد
سرشار از دست و
دست
/ دزدانه /
طلوع می کند
و آغاز می شود یک تقابل نیم مرده
بر مزار ِ شهر ...
زمستان ۸۵