تبليغاتX
زندگی دوگانه Double Life
My Double Life With You and Without You

جان دادن

 

شب های تاثیر گذار را بر بام ها رها کردیم

و هرچه چای در صبحِ فردا بود

به خابِ فرشته های ِ کوچک خوشبختی آمد

ما دردهایِ قلبمان را به نظاره ایستاده ایم

و درد ها

آنچنان قلب هایمان را ربودند  که

چای و حتا لاهیجان از بلوغ حنجره مان

نم ناک شد

صدای تپش می آمد

تپش و زمینِ درختان

و درختان آنقدر زمین را خوردند  که

زمین رو به پایان رفت

پایان      رفت

همه ما رفتیم

پایان خودش را می خاست  به ما برساند

او آنقدر  خودش را کشید توی یک تابلو

که نقاش و چای سرد او

سرد شد تا پایانِ جهان

و جهان به کتاب های زمین

و آب های ِ زمین

و خاب های زمین

زمین را خوردند

و همه ی خوردنی ها

اعلام انفجاری بود

برای پایان ِ درخت ها

آن ها

برای ِ گرمای مصنوعی شان برنامه های خاصی داشتند

اما   گرما

و گرمای چای ِ آنها

و حتا لاهیجان ِ آنها

خیلی دوام نیاورد

چراکه جان دادنِ اسب ها

و صدایِ پایان سُم هایشان

درد ما را

قلب ما را

بی جهت به رویمان آورد

و تحمل خیابان ها 

به سر آمد

و سر هایمان

در واکنش به بی منطقیِ دست هایمان

و حتا دوست هایمان

رهایمان کردند

حالا

پایان

به همراه پایانِ همه چیز

در انتظار بی پایانی ِ خاصی

خودش را به پائین می کشد

پائین می کشد

و ما از پائین کشیدنش

متحول می شویم

و تحول

پایان ِ همه ماست

وقتی که دریا خودش را پائین کشاند

از آن بالا

بالایی که

دیگر مثل نت های ِ او نبود

او نبود

با پیژامه ای سُرمه ای

و گورخر هایی در بغل

از روی عابرِ پیاده عبور کرد

و فرشته ها ، سیزیف و شیطان

همه ی دنیای اطراف ِ خیال ما

و صدای واکنش دندان هایمان

آنقدر عصبی بود که ما از تعدد صفحات

و از بیچاره گی ِ عضلات

تا فلج شدنِ مغزهایمان

به بیرون پریدیم

ریل       پایان

پا

   یا

     نون آخر را

به همه ی جهان تعارف کردیم

و غافل ماندیم  که

زیرِ پایِ خودمان

پائین تر از پائین تنه مان

هشت مرغابی

به سوی لاهیجان

جان می دهند

و جان هایشان

و های و هویشان

شبیه عقابی سر در زیرپتو کرده

او را چنان کرده

که پائین کشیدنش

باعث ِ کشیدنش به تابلو

و از آنجا

به چای

و گرمایِ زیر پوست ِ آن دخترک

در زیر سُم ها

دخترک در زیر سم ها

و علف های متبرک

رو به پایان

جان می داد

و ما برای دخترک

صدا بودیم

صدایی که

از قلب هایمان

دردِ آنها

و پای آنها

و پایان ِ آنها می آمد

ما بودیم

چه حماقتی !

ما فقط   بودیم

بی آنکه

واقعن باشیم ...

+ Written by  30 Dec 2008    sHa'bAn bAlakHaYli  |